مـا مدعی و او که خود ْ عشق است <حسین> است
سـردار ، ولی بی سر ِ عشق است <حسین> است

مــا بی خــبـران ، مـــانــده بـــه تـفـسـیــر نـشستیم
آن واژه که خود معنی عشق است <حسین> است

 

شاعر:

"سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()



مــژده بــر یـاران گـل از گـل بـاز شد
بــــر زمـیـن و آســــمـــــان آواز شد

هر که جوید نـور حق گوید <علی>
<یا علی گفتیم و عشق آغاز شد>

 

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

 

پی نوشت: عید سعید غدیر خم بر تمامی عاشقان مبارک باد

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




یــــا رب دل مــا شـــکـسـتـه و زار مخواه
افـتـاده بــه خــون ز دسـت اغـیـار مخواه

ما نـقـش دل از صــورت مـعـشــوق زدیم
چون روشن عشق است تو هم تار مخواه

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات ()




عشق چون باران بی منت سراسر رحمت است
کینه در دل آتشی حـاصـل ز آز و شـهـوت است

رنـجـش دل را کـجـا تسکین درد است انـتـقـام
در مرام عـارفـان تـسـلـیـم گـاهی قـدرت است

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()



 

دست من گمشده در زلف تو و ، چشم من خیره به چشمهای تو بود
چشم خـود بستم و بـر صورت من ، حسی از هُـرم نفسهای تو بود


تـن یـخ بسته سپردم بـه تنت ، تـا کـه سـرشـار ز گـرمـای تـو گشت
لیک چـون چشـم گشودم افسوس ، آنچه دیـدم همه رویای تو بود

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم
سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم

نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل
دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم

فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم
هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم

شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن
بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم

هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته
هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم!

 

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()



 


زندگی را دو سه روزی همه مهمان گشتیم
گاه سر مست و به گه گاه پریشان گشتیم

لاجــرم از مـن و تـو آنچه بـه ایام بماند باقی
عـهـد ما بـود کـه با عشق به پیمان گشتیم

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




پروانه ام و شـوق وصال تن آتش دارم
تا جـان به بدن چشـم به راهش دارم

درمان چه کند غیر که از دوری اوست
ایـن زخـم کـه در سینه ز یادش دارم

 

شاعر:

"سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()