بـگـذار کـه در حـلـقـه ی گـیسوی تو مانم
دل فـارغ از اغـیـار بـر ایـن خـانـه نـشـانـم

نـاز نـگـهـت تـا کـه شـرر بـر دل مـا ریـخت
بـرد از سـر مـا هـوش و دگـر هـیـچ نـدانم

فـــریـــاد الــم در بــرت آوای طـــرب شـد
در بـزم تـو زیـن رو بـجـز از عـشق نخوانم

شمعیست فروزان همه ی حسن جمالت
پـروانـه صـفـت دل بـه تـن شـعـله کشانم

هـر درد مـرا تـا کـه فـقـط چـاره تـو بـاشی
در خـویـش کـش و جـمـلـه ز عـالم برهانم

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بـی تـو کـه چـاره می کند حال بد و خراب ما ؟
مـسـت و رهـا کـجـا کند جام می و شراب ما ؟

نـالـه رسـد بـه آسـمـان لـیـک مـگـر بـه غیر تو
کـس بـرسـد بـه داد دل یـا کـه دهد جواب ما ؟

فـارغ از آن مهر و مه روی و دو چشمان تو کی
مـنـزل مـقـصـود رسـد ایـن ره پـر سـراب ما ؟

شـوق وصـال تو همی تـاب و تـوان فـزون کـند
ورنـه تـحـمـلـش کـجا رنـج و غـم و عذاب ما ؟

هـر قـدمی کـه طی شـود هر نظری که بگذرد
گـر نـبـود رضـای تـو کـی بــشـود صــواب ما ؟

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بـخـوان از چـشـم بی خوابم نظر کن بر تن زردم
نـگـر از دوری ات جـانـا چـه بی تابم چه پر دردم

نـگـه کـن بـر دل زارم نـگـه زیـن غـم چه بیمارم
مـنـم آواره مـجـنـونی کـه دنـبـال تـو می گـردم

فـدا بـر جـان تــو جـانـم بـیـا خـود درد و درمـانم
که جز آغوش تو بی شک ز هر منزلگهی طردم

شدم خاموش و سردرگم شدم بازیچه ی مردم
بـیـا آتش بزن این تن که بی تو هیمه ای سردم

هـمـه دم یــاد تـو یـادم بـیـا بـشـنـو تـو فـریـادم
بـیـا خـود بـنـگر ای جانا که بی تو واژه ی دردم

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بـنـگـر که ناز چشم تو چون سحر و افسون می کند
آن پـیـچـش گـیـسـوی تـو مـا را چو مجنون می کند

نــاوک چــو بــر دل می زنـد مــژگــان تــیـر انـداز تـو
خـود بـنـگر آن تـیـر و کمان دل را چو مفتون می کند

فــریـاد از آن ابـرو اگـر یـک دم بـه اخـم آیـد بـه خـم
چـنـگـش دل بی تــاب مـا آوای مــحــزون می کـنـد

شـد دل چـنـان در بـنـد تـو کـز دوری ات حـتی دمی
سـر می زند بر هر دری آن سان که محنون می کند

هـر آیـنـه دل شــد پــر از فـریـاد عـشـق و شـور تـو
از تــرس نــامــحـرم ولی ایـن راز مـکـنـون می کـنـد

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بـیـا ای آشــنـا دیـگـر کـه دلـتـنـگـم ز بـیـگـانـه
رهــا کـن روح بـیـتـابـم از ایــن دنـیـای دیـوانـه

نـمـانـده طاقتی جـانـا بـیـا دردم تـو درمـان کن
که دل از خـنـجـر یـاران شـده صـدبـاره ویرانه

فـنـا شـد عـمر بی حاصل بیا طرحی ز نو شاید
که عمری بر خطا رفتم به مسجد یا که میخانه

شـدم در مـکـتب و دیدم همه رسم دغل بازی
عطایش بـر لـقـا دادم چـنـین مـحـراب و پـیمانه

هـمـه لـیـلای مجنون کش همه مجنون بی لیلا
بـمـان ای آشـنـا بـا مـن رهـایـم کـن ز بـیـگـانـه

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بــنـده ی عـشـق تـو و مـعـتـکـف کـوی تـو ام
صـــیـد آن زلــف کــمــنــد و خـم ابـروی تـو ام

نـه بـه مـسـجـد نـه بـه مـیـخـانـه دگـر پا ننهم
تـا کـه در قـبـلـه ی تـو مـسـت می روی تو ام

فـکـر دوزخ نـکـنـم حـسـرت فـردوس کـه هیچ
که بهشت است چو در حلقه ی آن موی تو ام

شـد اگـر نـام تـو ذکـرم بـه نـمـاز و بـه سـمـاع
خــرده گــیـرنـد ولی حـمـد و ثـنـا گـوی تـو ام

هـر کـجـا بـاشی و هـر سـو کـه نظر را فکنی
جـان بـه کـف گـیـرم و انـدر طلبت سوی تو ام

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




بــاده  از جـام لـبـت گـر کـه نـنـوشـم چـه کـنـم
دیــن و دل را بـه نـگاهـت نـفـروشـم چـه کـنـم

ناز چشمان تو چون شعله ی دل می افروخت
هـمـچـو پـروانـه بـه آتـش نـخـروشـم چـه کنم

فــارغ از عــالــم و آدم بــه ســمـاوات و زمـیـن
دیـده را جـز تـو ز هـر خـلـق نـپـوشـم چـه کنم

شـد هـمـه هـسـتـی مـن وعـده ی دیدار رخت
جـان بـه کـف در طـلـب وصـل نـکوشم چه کنم

هـوش را بردی و سرمست از آن بـاده ی ناب
خـود بـگـو بـاده از این جـام نـنـوشـم چـه کـنـم

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()




از علی (ع) آمــوز رســم عاشقی
جـان به کف بودن به بزم عاشقی

غرق خون و "فزت و رب" بر لبش
گـونه گلگون شد ز شرم عاشقی

 

شاعر:

" سید امیر حسین مولانا "

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات ()